سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
326
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
برو و به آنها بگو : او را بازداشت كردهاند تا از او سؤالاتى بكنند ، پس هانى به شريح گفت : شريح از خدا بترس كه اين مرا مىكشد ! شريح وقتى كه رفت و با آنها صحبت كرد ، آنها متفرق شدند . ( 1 ) اين جريان به مسلم رسيد ، مسلم از خانه هانى بيرون آمد و شعار خود را با صداى بلند اعلام كرد ، چهار هزار نفر از مردم كوفه نزد او جمع شدند پس آنها را بسيج كرد و راهى كاخ والى شد در حالى كه سران اهل كوفه نزد ابن زياد بودند به آنها گفت : برخيزيد و افراد قبايلتان را از اطراف مسلم پراكنده كنيد ، اگر نه گردن شما را مىزنم ، آنها بالاى كاخ رفتند و با افراد قبيله خود صحبت كردند پس هر كه با مسلم بود ، پراكنده شد و آرام آرام از اطراف او رفتند و تاريكى شب فرا رسيد در حالى كه او تنها مانده بود ، به در خانهاى آمد و آنجا نشست ، ( 2 ) پس زنى نزد وى آمد يا از خانه بيرون شد ، مسلم رو به او كرد و گفت : اى بندهء خدا اندكى آب به من بده او آب داد و پرسيد تو كيستى ؟ گفت : مسلم بن عقيلم گفت : وارد خانه شو ! وارد شد ، آن زن مادر غلام محمد بن اشعث بود ، پسرش مسلم را شناخت به نزد ابن اشعث رفت و به او خبر داد و او خبر را به ابن زياد رساند ، ابن زياد عمرو بن حريث مخزومى رئيس داروغهء خود را به همراه محمد بن اشعث به سراغ مسلم فرستاد ، آنها منزل را احاطه كردند ، مسلم از خانه بيرون آمد در حالى كه مىجنگيد ، ( 3 ) ابن اشعث او را امان داد و او را نزد ابن زياد آورد ولى ابن زياد دستور داد او را بالاى كاخ بردند و گردنش را زدند و سر او را به سوى مردم انداختند و پيكرش را به دروازهء كوفه به دار آويختند سپس با هانى نيز همان رفتار را كردند ، شاعرى مىگويد : فان كنت لا تدرين بالموت فانظرى * إلى هانئ بالسّوق و ابن عقيل اصابهما ريب المنون فأصبحا * احاديث من يسعى بكلّ سبيل « 1 » و شاعر ديگرى دربارهء مساعدت ابن اشعث بر مسلم بن عقيل مىگويد :
--> ( 1 ) شعر از عبد اللّه بن زبير اسدى است كه دربارهء شهادت مسلم و هانى سروده است : « اگر نمىدانى كه مرگ چيست در بازار كوفه به هانى و مسلم بن عقيل بنگر ! ( چگونه ) روزگار نسبت به آنها دگرگون شد و آنها مورد سعايت و سخنچينى افراد قرار گرفتند كه به هر وسيله از آنها ( نزد ابن زياد ) سعايت كردند .